رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه چهلم .... دندان در آوردن و بلند شدن رادین

عزیز دلم سه روزی میشه که تیزی دندانهات بلاخره دراومدند. داشتم بهت شام میدادم که احساس کردم قاشق داره به تیزی دندونات میخوره. خیلی خوشحال شدیم گلم. همین امروز هم ساعت ۱۱ از سبد اسباب بازیهات گرفتی و بلند شدی. امیدوارم زودی پیشرفت کنی و راحتر از جات بلند شی عزیزم ...
19 دی 1390

نامه سی و نهم .... هشت ماهگی رادین

سلام گل پسرم هشت ماهگیت مبارک عزیزم. رادین گلم از سن هفت ماه و نیم نشستن رو شروع کردی. در ابتدا بعد از چند ثانیه میافتادی ولی الان دیگه خوب میشینی. برای چند لحظه حالت چهار دست و پا رو به خودت میگیری ولی باز میای روی شکم و همون سینه خیز میری. از دندونهای مبارکت هم که فعلا خبری نیست. تیزیش مشخصه ولی هنوز بیرون نیومدند. امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشی عزیز دلم. ...
11 دی 1390

نامه سی و هشتم .... هفت ماهگی رادین

رادین گلم هفت ماهگیت مبارک. روز ششم آذر به بابایی گفتم که برات یک کیک بخره تا تولد هفت ماهگیت رو جشن بگیریم. البته قصد داشتم که این جشن سه نفره رو توی سن شش ماهگیت که دقیقا نیم ساله میشی بگیرم ولی خوب چون واکسن داشتی و دست بابایی هم شکسته بود نشد. وقتی بابایی کیک رو آورد دیگه تصمیم گرفتیم که برای فرداش ببریمت آتلیه. روز هفتم با بابایی بردیمت آتلیه . وقتی وارد شدیم زدی زیر گریه. ولی در نهایت آقای عکاس چند تایی ازت عکس گرفتند. بعد رفتیم پیش آقای دکتر تا هم معاینه ماهیانه ات شده باشه و هم واکسن زده باشی. وقتی وارد مطب شدیم با گریه یه بچه شما هم بلند زدی زیر گریه. وقتی ساکت شدی رفتیم داخل اتاق آقای دکتر. تا تخت معاینه رو دی...
8 آذر 1390

نامه سی و هفتم .... به به گفتن رادین

رادین گلم، تاریخ 08/30 شب ساعت 7/30 که خونه مامان بزرگ بودیم، داشتم بهت غذا میدادم. همیشه موقع غذا دادن از کلمه به به استفاده میکنم. بعد از خوردن یکی از قاشقها یکدفعه با صدای بلند و کشیده گفتی به به. کلی ذوق زده شدیم من و خاله. خیلی برامون جالب بود. از علائقت هم بگم که دیگه با اسباب بازیهای خودت سرگرم نمیشی. وسایل اطرافت برات جذابترند. الان سینه خیز رو سریعتر میری. وسایلی که دوستشون داری اینا هستند : دمپایی روفرشی من، کنترلها، دی وی دی، کتاب ( البته برای مچاله کردن ) که در حال حاضر هم مشغول مچاله کردن کتاب خودت هستی. راستش وقتی خود من مشغول مطالعه کتابی هستم با علاقه خودت رو میرسونی و مدام سعی میکنی که کتاب رو بگیری دستت ...
3 آذر 1390

نامه سی و ششم .... سینه خیز رفتن حرفه ای رادین

سلام گل مامان عزیز دلم امروز در حالیکه 6 ماه و 23 روز سن داری برای اولین بار دیگه حرفه ای سینه خیز رفتی. و حالا ماجرا : درست ساعت 5:40 بعدازظهر، شما گلم روی زمین دراز کشیده بودی که من رفتم سمت اتاق خواب و بعد از چند لحظه که برگشتم دیدم غلت زدی و داری به سمت کنترل تلویزیون که روی زمین هست سینه خیز میری. خیلی راحت و سریع رفتی طرفش .طوریه که من از ذوق قربون صدقه ات رفتم و بغض کردم. خیلی حال داد مامانی . بعدش دستمال کاغذی رو که دوستش داری رو طرف دیگه گذاشتم و به سمت اون هم سینه خیز رفتی. دیگه روی مبل هم راحت میشینی که بازم ازت عکس گرفتم . ...
23 آبان 1390

نامه سی و پنجم .... ماما گفتن رادین

رادین نازنین سلام عزیزم، درست در تاریخ 8/17 ساعت 10 شب که شما در آغوش بابایی بودی برای اولین بار ماما گفتی. قربونت برم من که کلی من و بابایی ذوق زده شدیم. البته متاسفانه من نشنیدم ولی بابایی با ذوق اومد و تعریف کرد. ولی امروز که شما روی تخت داشتی بازی میکردی باز گفتی ماما و من بی اختیار گفتم جان. منتظر هستیم تا کلمات بیشتری یاد بگیری عزیزم. در ضمن دیگه ایستادنت هم بهتر شده و وقتی سرپا نگهت میداریم صافتر می ایستی. وقتی میخوام بهت غذا بدم به بالش تکیه ات میدم و اطرافت رو هم باز بالش میزارم. همش دوست داری وول بخوری. یه بار خاله همینطوری نشوندتت و باری چند ثانیه خیلی کوتاه نشستی. ای کلک، عاشق شیرخشک شدی. باز خ...
20 آبان 1390

نامه سی و چهارم .... واکسن شش ماهگی و آش دندونی

رادین عزیزم، الان در خواب ناز به سر میبری و مامان وقت کرده که وبلاگت رو به روز کنه. گلم، روز سوم آبان، شب با بابایی به خاطر گرفتگی صدات بردیمت دکتر. آقای دکتر گفتند که میتونی همین حالا واکسنت رو بزنی. من که اصلا آمادگی نداشتم ولی قبول کردم و واکسن سه گانه، قطره فلج اطفال و واکسن آنفولانزا رو برات زدند. واکسن هپاتیت موند برای ماه بعد . چون آقای دکتر گفتند که اینطوری کمتر اذیت میشی. خدا رو شکر همونطور که آقای دکتر گفتند واکسن شش ماهگیت خیلی کمتر اذیت شدی. تقریبا درد پا نداشتی ولی تب کرده بودی که با قطره خلاصه تبت هم اومد پایین. دیگه راحت شدی تا واکسن 12 ماهگیت گلم.در ضمن وزنت هم 7300 قدت 71 و دور سرت هم 44.5 بود  ...
15 آبان 1390

نامه سی و سوم .... شیطنتهای رادین

رادین گلم اول از همه بگم که بابایی عزیز چند روزیه که دستش شکسته. ایشالله زودی خوب بشه. دیگه کم کم داری شش ماهت رو کامل میکنی. حسابی شیطون شدی. همش دوست داری جنب و جوش کنی. روی زمینی سریع حوصلت سر میره و میخوای که بغلت کنیم. توی بغلی همش میخوای خودت رو پرت کنی پایین. لباسات رو میخوام عوض کنم کلی ول میخوری. الان که غلت میزنی روی فوم بازیت دور خودت میچرخی و چند باری هم تونستی بدون کمک به پشت برگردی. پیش بند من رو خیلی دوست داری . هر وقت میبندمش، چشمات رو درشت میکنی و نگاهش میکنی، دستت هم که میدم مثل همیشه فورا میکنی داخل دهانت. قربونت برم که دوست داری همه چیز رو کشف کنی. دو شب پیش کلی قهقهه زدی عزیزم ازت فیلم هم گرفتیم . روی ...
1 آبان 1390

نامه سی و دوم .... شروع غذای کمکی

        رادین گلم دو روزه که وارد ماه ششم زندگیت شدی. آقای دکتر گفتند که دیگه غذای کمکیت رو شروع کنیم. در ابتدا با فرنی. منم چون عجله داشتم از سوم مهر با اجازه آقای دکتر شروع کردم به غذا دادن به شما. هزار ماشالله خیلی دوست داری غذا بخوری. نوش جونت باشه عزیزم. سرلاک هم دکتر گفته که میتونم بهت بدم. ما هم میخوایم برای اینکه خدای نکرده اذیت نشی یواش یواش شروع کنیم. فقط متاسفانه چند روزی هست که مختصری اسهال گرفتی. اصلا از طعم ORS هم خوشت نمیاد. شربت آهن و ویتامین آ+د رو دکتر گفت فعلا قطع کنم تا ایشالله خوب بشی. در ضمن قدت تا پایان پنج ماهگی 68.5 وزنت 6950 و دور سرت 44 هست. الان ی...
7 مهر 1390

نامه سی و یکم .... سینه خیز رفتن

گل پسرم میخوام بازم ازت بنویسم رادین عزیزم، شما درست تاریخ 06/30 ساعت 8:15 صبح برای اولین بار کمی سینه خیز روی تخت رفتی. پستونک کمی جلوتر از خودت بود و دوست داشتی بگیریش. شروع کردی به کشیدن زانوت و به پستونک رسیدی، گرچه فعلا برات سخته. همون روز هم یک ساعت بعد باز هم برای اولین بار پات رو انقدری بالا آوردی که به سمت دهانت بردی. منم با کلی ذوق و شوق کارات رو میدیدم و تشویقت میکردم عزیز دلم. فعلا وقتی به سینه خوابیدی نمتونی به پشتت برگردی و بعد از اینکه خسته شدی شروع به گریه کردن میکنی تا برت گردونیم. بابایی، میوه رو برات پوست میکنه و میزاره جلوی دهانت. شما هم شروع میکنی به لیس زدن میوه. خیلی دوست داری گلم. وقتی ...
3 مهر 1390